ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

روزت مبارک دختر قشنگم

ارغوان قشنگم، دخترم، امروز روز توست. روزت مبارک یکی یه دونه مامان الان که دارم برات می نویسم، ١٦ روزه هستی و روز به روز داری بزرگتر میشی و من با تمام وجودم از مادر بودنم لذت می برم. تو مرا سرشار از حس قشنگ و غریب مادر بودن کردی. برای همین ازت ممنونم. خدا را به خاطر این نعمت بی کرانی که به من و پدرت ارزانی کرده بی نهایت سپاسگذار و شاکرم. تا حالا بهت نگفته بودم که تو یکی از سه آرزوی من، وقتی چشمانم به خانه خدا برای اولین بار افتاد، هستی. همیشه دلم می خواست که دختر داشته باشم و خدا تو را به من داد. هرچقدر خدا رو شکر کنم، باز هم کم است. ممنون خدا جونم منتت رو بر سرم به کمال رسوندی. امیدوارم که لایقش باشم.    ...
28 شهريور 1391

دستبند خانم گلم

وای ارغوان خانم امروز با بابایی و مامان جون رفتیم یه دستبند خیلی قشنگ برات خریدیم. بابایی که اصلا موافق طلا انداختن برای شما نبود انقدر خوشش اومده بود که نگو. من و مامان جون هم انقدر که گشته بودم به این قشنگی ندیده بودم و نپسندیده بودیم. خلاصه بعد از دو ساعت راه رفتن تو بازار و مراقبت از شکم مثل هندونه ام با دو تا بادی گارد(بابا محسن و مامان جون) بالاخره دستبندت رو هم خریدیم. حالا باید یه روزم با عمه جونت برم که برات گردنبند بخریم. این کادوی مامان جون و باباجون برای تولد شماست. می بینی همه کارهامو کردم، فقط منتظرم که شما بیای. ...
9 شهريور 1391

از انتظار خسته شدم

عزیز دردونه مامان می دونم هنوز ١٣ روزمونده تا ٤٠ هفته کامل بشه اما دلم دیگه تموم شد. نه تنها دل من بلکه دل بابایی هم دیگه تموم شده. خوب الان دیگه کامل شدی اما اگر کامل بمونی خوب البته که بهتره، اما به فکر دل ما هم باش. اتاقت که دیگه کامل کامل شده. حتی مامانی، ساکش رو هم بسته. لباسهات هم شستم. کارای خونه رو هم کردیم. فقط مونده شیشه شیرت رو بشورم. مامانجون و دایی سعید هم امروز صبح اومدند خونمون و قراره چند روز بمونند. اگه شما اومدی که حالا حالاها می مونند وگرنه میرند و وقتی شما اومدی، دوباره میان. حالا دست خودته گله قشنگم. ...
9 شهريور 1391

گاری بازی

وای ارغوان یه گاری خشگل بابایی داد برات ساختند که نگو. انقدر قشنگه. قراره شما اسباب بازی هات رو بریزی توش و بکشی اینور اونور و باهاش بازی کنی. تازه من و بابایی هم رنگش کردیم تا شبیه سرویس خوابت بشه. امیدوارم خوشت بیاد نفس خانم ...
3 شهريور 1391

ورود به سی و هشت هفتگی

هورررررررررررا بالاخره وارد هفته سی و هشت شدیم و این یعنی اینکه از این به بعد هروقت شما بیای کامل شدی و نیازی به دستگاه نیست. دیگه هروقت خواستی بیا قدمت رو تخم چشمای من و بابایی. با اینکه سه هفته هنوز به چهل هفته مونده و شما سه هفته وقت داری من احساس می کنم زودتر بیای، آخه با ورود به هفته ٣٧، دردای مامانی کم وبیش شروع شده. به هر حال مامنتظریم ارغوان خانم. بابایی که صبرش تموم شده با دیدن لباسای بچه که چند وقت پیش تو مغازه دیدیم از خودش بیخود شده بود و میگفت ارغوان دیگه بیاد می خوام از این لباسا تنش کنم. انگار دیگه وقتشه شما رو با بابایی تقسیم کنم. دخترم هروقت خواستی بیا و واقعه مادر بودن رو با اومدنت به من بباورا...
2 شهريور 1391

تولد پرستش خانم

نفسم، ارغوانم میدونم که میدونی پرستش خاله الی امروز به دنیا اومده، چون مطمئنن با هم بودین. خاله الی امروز ظهر بعد از کلی درد کشیدن، سزارین شد و پرستشخانم رو به دنیا اورد. هنوز بیهوشه و انگار باید دو سه روز تو بیمارستان بمونه. دلم یراش یه ذره شده با اینکه تو این مدت تقریبا هر هفته باهاش حرف میزدمو و باهم تو شادی ها و نا خوشی های این دوران شریک می شدیم، اما دلم میخواد هرچه زودتر مهر یشه و بیاد ایران. برای هردوشون آرزوی سلامتی میکنم... سعی میکنم در اولین فرصت یه عکس از خوشمل خانم بذارم. راستی قشنگم، ایشالله روز ما ...
2 شهريور 1391
1